تبليغاتX
LOVE73

LOVE73

0000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000
0000000777770000000777770000000
0000077777777700077777777700000
0000777777777770777777777770000
0000777777777777777777777770000
 7777770000
ولنتاین مبارک00007777777

0000077777777777777777777700000
0000007777777777777777777000000
0000000077777777777777700000000
0000000000777777777770000000000
0000000000000777770000000000000
0000000000000007000000000000000

من که کسی را ندارم بهش تبریک بگم جز شما دوستای عزیزم.

ولنتاینتون مبارک.

+ نوشته شده در  89/11/25ساعت 19:23  توسط فاطمه  | 

خولی و خر نامرد

 روزی خولی از راهی می گذشت.
درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید. ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید.


خولی وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست، خورجینش را برداشت و به راه

 خودش ادامه داد تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد که بدون صاحب بود.

آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه داد و با خودش گفت:

خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.

چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.

خولی هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است.

صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟

خولی گفت: نر.

صاحب خر گفت: این خر ماده است.

خولی هم جواب داد: اما خر من، خر نامردی بود!

+ نوشته شده در  89/10/23ساعت 11:26  توسط فاطمه  | 

عصای طلا و مرد فریبکار


دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود و بر عصای

 خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند.

اولی گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان به

 من برگرداند و  اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و

 اینک می گوید گمان می کنم  طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم

 وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد

 که من دیگر حرفی ندارم.

دومی گفت: من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام ولی بدهکاری را ادا

 کردم و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.

قاضی: دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.

پیرمرد: یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می کنم.

سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت: به خدا قسم که من قطعات

 طلا را به این شخص دادم و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری

 و ناآگاهی است.

قاضی به طلبکار گفت: اکنون چه می گویی؟ او در جواب گفت: من می دانم که این شخص قسم

 دروغ یاد نمی کند، شاید من فراموش کرده باشم، امیدوارم حقیقت آشکار شود.

قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت. در این

موقع قاضی به فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت

 و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد و دیواره اش را تراشید، ناگاه دید که ده قطعه طلا

 در میان عصا جاسازی شده است. به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد،

 حیله کرد که قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرک تر بودم.

+ نوشته شده در  89/08/28ساعت 12:47  توسط فاطمه  | 

لذت زندگی

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت

و درآمد  سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد.

این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت

 تا  آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند،

 آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام

تلاش  ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!


آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن

 او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل

 ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!


پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش

 بسر می برد.


ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت:

پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!


من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است!

 وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید.

 کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!


پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ 

 شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!!چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!


پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند.

 در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد...!


در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست!

 به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!


توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی

 از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را

درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان عزیز سلام. لطفا آدرستون رو درست بگذارید....

ببخشید اگه نوشتم تنظیم نیست....

ممنون از حضورتون و خدافظ

+ نوشته شده در  89/08/13ساعت 16:32  توسط فاطمه  | 

سلام.

خدا رو میخوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو میخوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشتش

خدا رو دوست دارم نه واسه زیبا و زشتش

خدا رو دوست دارم نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو میخوام نه واسه روهای تلخ آخرم

خدا رو میخوام نه واسه سکه و سکو  و مقام

خدا رو میخوام که فقط تو رو نگهداره برام...

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو میخوام چون عاشق تو بودن رو یادم داده...

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو تنها نمیذاره...

خدا رو دوست دارم چون که حواسش با منه

خدا رو دوست دارم چون همیشه لبخند میزنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم واسه اینکه ما عاشق همیم

تا ابد.....

راستی تولد کوروش بزرگ هم مبارک.....................

بدرود

+ نوشته شده در  89/08/07ساعت 14:55  توسط فاطمه  | 

کوروش کبیر (529-580 قبل از میلاد) اولین امپراتور هخامنشی بود.او از هند تا

مصر را در اختیار داشت.پس از وی پسر بزرگش کمبوجیه بر تخت نشست البته لازم به ذکر

 است که کوروش در صدد فتح مصر بود ولی مرگ امانش نداد و پسرش کمبوجیه راه وی را

 ادامه داد و مصر را فتح کرد و پس از مرگ کمبوجیه داریوش بزرگ پادشاه لایق ایران شد

.وی در 7 آبان متولد شده است.قبل از تولد وی آژدهاک پدربزرگ مادری اش که پادشاه مادها

 بوده است شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام آسیا

را غرق کرد.او تعبیر آن را از مغ ها(موبدان)پرسید و تعبیر این بود:از دخترت فرزندی می اید

 که بر حکومتت(ماد) غلبه میکند.آژدهاک تصمیم گرفت دخترش را به بزرگان ندهد پس وی را

 به کمبوجیه اول داد.ماندانا(مادرکوروش) از کمبوجیه باردار میشود و باز اژدهاک خواب میبیند

 که از شکم دخترش درخت انگوری روییده که شاخه های آن  تمام آسیا را گرفته است.تعبیر آن

 را هم میپرسد و اینبار اینچنین میشود:از ماندانا فرزندی می آید که بر آسیا حکمرانی میکند

.او از یکی از فرماندهانش خواست تا کوروش را نابود کند ولی فرمانده گفت:1-بانو به این

 کودک دل خوش کرده و راضی نمیشود2- شاه فرزند زیادی ندارد و بانو جانشین ایشان است و

 اجازه کشتن فرزندش را نمیدهد پس گفت: او را به چوپانی از دربار میدهم تا او را در جنگل رها

 کند......ولی چوپان اینکار را نکرد پس چند سال روزی که کوروش با دوستان شاهزاده اش

 مشغول بازی بود یکی از آنها را به دلیل رعایت نکردن قواعد بازی تنبیه کرد پس وی را به

 دربار خواستند و اژدهاک پس شنیدن ماجرا و عدالت طلبی کوروش به فکر رفت و استدلال

 کرد که سن کوروش با فرزند گمشده ماندانا مطابق است و صورت وی همانند شاهان و پدران

 کمبوجیه است سپس هویت وی را از چوپان پرسید و او هم واقعیت را گفت......پس کوروش به

دربار راه یافت و جانشین آژدهاک شد......

حال سرنوشت کشورگشایی های وی:

کوروش پس از برانداختن حکومت مادها و فتح آسیا صغیر سپاه خود را به سمت مرزهای

 شرقی حرکت داد. با ادامه حرکت به سمت شرق، او سرزمینهای مسیر خود تا رود

 سیحون ( آمودریا) را فتح کرد و پس از عبور از سیحون، به سی دریا در آسیای مرکزی

رسید و در آنجا به منظور دفاع از این مرزها در برابر هجوم قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی،

شهرهایی با برج وباروی مستحکم و نیرومند بنا کرد.پس این پیروزی ها وی به فتح غرب

دست زد و ابتدا از بابل شروع کرد.اوضاع بابل به دلیل ظلم های حاکمشان  نبونید

 آشفته بود و موبدان(روحانیون)دین مردوک را به خرافات کشانیده بودند و مالیات سنگین

میگرفتند و مردم از این اوضاع ناراضی بودند پس هنگامیکه کوروش به آنجا لشکر کشید

 با وی همکاری کردند.کوروش با آنها به عطوفت رفتار کرد،زندانیان را آزاد کرد و به مردم

 بابل آزادی مذهب داد و مردوک خدای بابلیان را تایید کرد.پس از بابل به فکر فتح مصر افتاد

ولی ادامه فتوحات توسط پسرش انجام گرفت.لازم به ذکر است در قرآن هم با نام ذوالقرنین از

کوروش نام برده شده است و جای افتخار است که امپراطور ایرانی ما از انسان های

خاص الهی بوده است.......

و حیف که ما از او فقط به عنوان یک پادشاه هخامنشی یاد میکنیم...........کوروش حاک سرزمین ها

نبوده بلکه حاکم قلب هاست.....از منشور کوروش قوانین امروزی پدید آمده است....باعث

 شرمساریست که منشور کوروش کبیر که متعلق به ایران است در موزه بریتانیای انگلیس

نگهداری میشود و آنها در اعزای پول ان را برای مدتی به ما داده اند........

واقعا خجالت داره و واقعا میشه بخودمون صفت ایرانی بودن بدیم؟ واقعا از کوروش خجالت

 میکشم.....چه جوری میخوایم جوابشو بدیم که چرا از کشورش،از خاکش،از آثارش و

 حتی از مقبره اش محافظت نکرده ایم؟

مقبره کوروش پشتش یه سده که تا چند سال دیگه موجب خرابی مقبره میشه ولی کی به کیه؟

 آخه چرا اینقد ما پست شدیم؟ چرا هیشکی نمیگه این ایران که توش خونه ساختیم دست کیا بوده؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  89/08/07ساعت 14:54  توسط فاطمه 

روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از

دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر

 را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک

گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.

 پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت....

تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد

 تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و

هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش

کرد ولی موفق نشد. پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد

ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد. بالاخره روز

موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان

 را در گلدان برای پادشاه آورده بودند. پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی

نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟ پینک ماجرا را برای

 پادشاه تعریف کرد... در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین

 خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند. پادشاه روی

 تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها

 را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.

پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستکاری

 با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به

هر عمل ریا کارانه ای بزند!

+ نوشته شده در  89/07/30ساعت 12:40  توسط فاطمه  | 

سلام.

امیدوارم خوبه خوبه خوب باشید

چون حوصله نوشتن ندارم عکس گذاشتم.اگه بزرگن ببخشین چون طبق معمول حوصله

تنظیمشون رو ندارم.

موفق باشید.

بای.

+ نوشته شده در  89/07/20ساعت 18:7  توسط فاطمه  | 

+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 18:13  توسط فاطمه  | 

دل واژه

سلام سلام چه قد خوش میگذره روزای اول تابستون.تا لنگ ظهر خواب و بعدم ناهار

 و پای تلویزیون تخمه خوردن،جام جهانی،اسپانیاو تا ساعتای 2-3 بیدار موندن بدون

غر زدنای بقیه که پاشو برو بخواب فردا میخوای بری مدرسه...

شروع می کنم،یا حق:

 آن روز که باران تند می بارید و تو مرا از خود راندی چشمان من هم مثل آسمان

می بارید گویا پیوندی بین چشمان من با آسمن بسته شده بود که خود نمی دانستم....

تو مرا از خود راندی و نگفتی از این به بعد برسر دلم چه خواهد آمد....

تو مرا از خود راندی بی آنکه از من چیزی بپرسی....

از آن روز چشمان من بارانیست....

از آن روز در دلم غوغاست.....

در دلم احساس گنگی دارم....احساسی که نمی دانم معنیش چیست....

احساسی که نمی توانم درباره ی آن با کسی صحبت کنم.....

صحبت کنم تا شاید قسمتی از درد ها،زخم های کاری و غم هایی که تو در دلم

نهادی تسکین یابد ولی....

تو را با همه ی بدی هایت همواره دوست می دارم و آرزویی جز خوشی تو در

 هرجای دنیا که باشی ندارم.

تو را همواره دوست می دارم ای بی رحم دوست داشتنی من!

 

 

* چکیده ای بود از مغز مبارک.

 

*تابستانتان تابستان.

 

*بدرود.

 

+ نوشته شده در  89/04/13ساعت 11:40  توسط فاطمه  |